دوران کودکی و نوجوانی


«و امّا؛ گذر خاطر که به دهلران دیار مادری میرسد لبریز از خاطرات تلخوشیرین میشود. اشک در چشمانم جاری میگردد. از روز اوّل مدرسه که در بستن بند کفشهایم عاجز بودم، و از دلسوزیهای مادرانه عمه زری تا بازی با توپ پلاستیکی پارهای که عشق زنگتفریح و روزهای تعطیلی مدرسه بود. از کتابخوانی در پس گله گوسفند تا بوی کاهگل پاییزی که استاد مُریدخان بر مطبخ خانه میمالید. از شاگرد اولی کلاس تا چوب ترکهای که خانم معلّم بر دستهای نحیف و بچهگانهام مینواخت».


«از نفیر مرگ بر شاه مردم در ۲۲ بهمن ۵۷ تا غرش هواپیماهای جنگی عراقی در غروب ۲۹ شهریورماه ۱۳۵۹ گرفته تا شبی که از وحشت آتشبار خمسه خمسه توپخانه عراقی در سهراهی موسیان به دامن مادرم پناه بردم!»
دوران جنگ تحمیلی و دفاع مقدس

با شروع جنگ تحمیلی در دهلران زندگی از روال عادی خود خارج شده و همه امورات تحتتأثیر این مسئله قرار گرفته بود. مردم غیور که وطن و شهر و دیار و خانه و زندگی خود را در خطر تجاوز حمله دشمن میدیدند به تکاپو افتاده بودند و مقاومت میکردند، گروه گروه داوطلبانه عزم ورود به عرصه دفاع و اعزام به جبهه میکردند و حتی نوجوانانی که ابتدا با شنیدن صدای توپخانه و بمبارانهای ارتش عراق ترسیده و به دامان مادران پناه برده بودند حالا که ناموس و سرزمین و مام وطن خود را در معرض تهاجم و هتک حرمت میدیدند رگ غیرتشان جنبیده بود و یک شبه مرد شده، قد علم کرده بودند و با همان جثههای کوچک و دستهای خالیشان پا در رکاب نهاده و داوطلبانه راهی جبههها میشدند. عرصهای پدید آمده بود، کارزاری سخت، که زمینه رشد و تعالی روح و روان و شخصیت بسیاری از این فرزندان وطن را فراهم کرده بود. حضور در جبههها در سن و سال نوجوانی و جوانی چنان تأثیر شگرف و اعجابانگیزی بر جای گذاشت که اسطورههایی از اخلاق و شجاعت و ایثار و فداکاری پدید آمد که هنوز هم از آنان به بزرگی و دلاوری و رشادت یاد میشود. عادل نوجوان ۱۵ساله نیز در کوران اتفاقات آن دوران خیلی سریع خود را پیدا کرده و عزم دفاع کرد چندین نوبت جهت دفاع و مقابله با دشمن متجاوز، مشتاقانه راهی جبهههای حق علیه باطل شد.
با بالا گرفتن آتش جنگ، دیگر دهلران برای سکونت خانوادهها مساعد نبود. مردان و جوانان و حتی نوجوانان و هر که توانی برای مبارزه و دفاع داشت در تدارک اعزام به جبهه و مقاومت و تلاش برای دفاع از شهر و دیار خود بودند باید زنان و کودکان و سالخوردگان را به مکانهای امن و مناطق دورتر از مرز انتقال میدادند و خانواده آذر هم همراه عشیره و اقوام خود خانه و کاشانه خود را رها کرده و به کوهپایههای سیاه کوه در اطراف مورموری مهاجرت کردند و پس از چندی به سمت آبدانان حرکت کرده و در یکی از اردوگاههای جنگزدگان که به این منظور آماده شده بود (اردوگاه حمزه شهرک هزارانی آبدانان) اسکان یافتند.
«از پناهبردن به دامن سیاه کوه تا هجرت به آبدانان و باز آغاز مدرسه و فریادهای پدرانه اسدالله کریمی!»
«بر آستان حضرت حق سجده شکر بجا میآورم که در دورهای زیست کردم که انقلاب اسلامی را درک نمودم و با فرمان امام خمینی (ره) پا به جبهههای نبرد با دشمن اسلام و کشور نهادم. با شهدای والفجر ۳، چون هدایت صحرائی، علی حیاتی، عزت پناه، قربانی و عبدالصالح امینیان هم رزم و هم قطار شدم. باید شاکر آقا امامزمان (عجلالله تعالی فرجه الشریف) باشم که سعادت همسنگری و رفاقت برادروار با شهید غلام بازدار را نصیب من کرد و البته چه سعادتی بالاتر از اینکه چند صباحی با سردار شهید حاجقاسم سلیمانی همکلام و همنشین باشم. شاید هم این دردانههای روزگار در یوم الجزاء گوشه چشمی و نظری بنمایند».

حضور در چند عملیات و همرزم شدن با نیروها و جوانان مخلصی که به عشق دین و وطن از جای جای ایران عزیز، گرد هم آمده بودند چنان تأثیر شگرف و عمیقی بر عادل آذر جوان گذاشته بود که در وصیتنامه خود نیز بارها به آن اشاره میکند علیالخصوص از شب عملیات والفجر ۳ که تعدادی از دوستان نزدیک و همشهریان و نیروهای مخلص از جمله فرمانده وقت سپاه دهلران (عبدالصالح امینیان) به شهادت رسیدند.
«از اولین اعزام به جبهه در سال 1360 تا شب حمله والفجر ۳، تا قطار تیر رسام گرینف تا شهادت مسعود مسئلهگو در پاسگاه دُراجی! آه! که اشک امانم را بریده است و تاب نوشتن ندارم. به هر سویی که خاطرم پر میزند، بوی باروت و صدای انفجار و دود محاصرهام کرده است. آخ! که در آن شب چه عزیزانی در جلوی چشمان این نوجوان پرپر شدند. مسعود، امیر، حامد، مصطفی، علی و... نمیدانم چگونه در آن قیامت آتش و خون، فقط چند ترکش ناچیز نصیب من شد! شاید تقدیر این بود که من مردم حوزه جنوب ایلام، دهلران، آبدانان، دره شهر و بدره را درک کنم. مردم موسیان، مورموری، پهله و میمه، سرآبباغ و ماژین و دشت عباس را».
گویا روح آذر جوان چنان با همرزمان شهیدش مأنوس و عجین شده بود که حتی پس از فرسنگها فاصله زمانی و مکانی از آن اتفاقات و مشغلههای کاری و مدیریتی و درس و دانشگاه باز هم آن ایام و آن عزیزان را این چنین یاد میکند و برای حسابرسی یوم الجزاء به گوشه چشم و نظر رفیقان شهیدش امیدوار است. شاید همین علقه و اتصال محکمی که از پس سالها فاصله قطع نشده بود باعث شد تا در غروب جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱ مصادف با شب اول محرمالحرام سالروز عملیات والفجر ۳ و مقارن با تاریخ نائلشدنش به درجه جانبازی در آن عملیات، روح بلند او قالب خاکیاش را رها کرده و سبکبال بهسوی ابدیت و آمیختن با ارواح مطهر دوستان شهیدش پرواز کند و جسم پاکیزهاش به وصیت خودش در صحن امامزاده سید اکبر شهرستان دهلران در جوار مزار همسنگران شهیدش در ایام سالگرد شهادت آن عزیزان آرام گیرد.
