دوران کودکی و نوجوانی

در اول شهریور ماه ۱۳۴۵ سرزمین گرم و تفتیده منطقه دشت اکبر دهلران تولد فرزندی را در دامن خود به نظاره نشسته بود که سالیان بعد در آسمان علم و دانش کشور خوش درخشید و سبب افتخار کشور و سربلندی استان ایلام و دیار مادری خود شد که نام با مسمایش را عادل انتخاب کردند. وی فرزند هفتم خانواده‌ای کشاورز و دامدار بود که در آن روزگار به علت شغل و پیشه خود زندگی روستایی و عشایری را اختیار کرده و به همین سبب از مرکز شهر و مدرسه و مراکز آموزشی فاصله داشتند. با رشد و بزرگ شدن فرزند کوچک خانواده و مشاهده هوش و ذکاوت قابل‌توجه و علاقه وافر ایشان به درس و مدرسه، خانواده بر آن شدند که فرزند خود را جهت تحصیل و آموزش راهی مرکز شهر دهلران و سکونت در منزل اقوام کنند. در آن ایام منزل عمه زری (عمه بزرگ) در دهلران یکی از خانه‌هایی بوده که مأمن و ملجأ فرزندانی از اقوام بودند که شرایطی مانند او را داشتند و به گواه دوستان هم سن‌وسال ایشان این خانه‌ها بی‌شباهت به خوابگاه‌های امروزی نبودند و البته بزرگ‌ترهای خانه علی‌الخصوص عمه زری نه فقط سرپرستی که نقش مادری و پرستاری و حمایت از همه فرزندانی که به آنان سپرده شده بود را نیز بر عهده داشتند به‌گونه‌ای که تا سالیان سال بعد از آن نیز این فرزندان قدردان زحمات آن بزرگواران بودند به‌طوری‌که وی بارها در خاطرات و وصیت‌نامه خود به آن اشاره می‌کند. ذهن پویا و کنجکاو و همت عالی او باعث شد که با وجود شرایط سخت زندگی در آن دوران با علاقه و پشتکار مثال‌زدنی ضمن کمک به بزرگ‌ترها در امورات معاش و گله‌داری و کشاورزی، تحصیل را به نحو شایسته پیگیری کند تا جایی که سالیان بعد خاطرات آن روزها را به شیرینی این چنین یاد می‌کند.

«و امّا؛ گذر خاطر که به دهلران دیار مادری می‌رسد لبریز از خاطرات تلخ‌وشیرین می‌شود. اشک در چشمانم جاری می‌گردد. از روز اوّل مدرسه که در بستن بند کفش‌هایم عاجز بودم، و از دلسوزی‌های مادرانه عمه زری تا بازی با توپ پلاستیکی پاره‌ای که عشق زنگ‌تفریح و روزهای تعطیلی مدرسه بود. از کتاب‌خوانی در پس گله گوسفند تا بوی کاهگل پاییزی که استاد مُریدخان بر مطبخ خانه می‌مالید. از شاگرد اولی کلاس تا چوب ترکه‌ای که خانم معلّم بر دست‌های نحیف و بچه‌گانه‌ام می‌نواخت».

دوره کودکی ایشان در اواخر مقطع ابتدایی و اوایل مقطع راهنمایی مصادف با تظاهرات و تحولات دوران انقلاب بود که در نهایت منجر به پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن ۵۷ شد. با اتمام دوره راهنمایی در حالی که خود را برای ورود به مقطع متوسطه آماده می‌کرد رژیم بعث عراق در صور جنگ دمید و در شهریور ۵۹ حملات خود را به مناطق مرزی ایران آغاز کرد و استان ایلام که مرز مشترک زیادی با کشور عراق دارد به شدت مورد حملات زمینی ارتش عراق قرار گرفت و مهران در همان اوایل جنگ به تصرف اشغالگران درآمد و دهلران نیز که در همسایگی مهران قرار داشت روزهای پر تب و تابی را سپری می‌کرد.

«از نفیر مرگ بر شاه مردم در ۲۲ بهمن ۵۷ تا غرش هواپیماهای جنگی عراقی در غروب ۲۹ شهریورماه ۱۳۵۹ گرفته تا شبی که از وحشت آتشبار خمسه خمسه توپخانه عراقی در سه‌راهی موسیان به دامن مادرم پناه بردم!»

 دوران جنگ تحمیلی و دفاع مقدس

 

با شروع جنگ تحمیلی در دهلران زندگی از روال عادی خود خارج شده و همه امورات تحت‌تأثیر این مسئله قرار گرفته بود. مردم غیور که وطن و شهر و دیار و خانه و زندگی خود را در خطر تجاوز حمله دشمن می‌دیدند به تکاپو افتاده بودند و مقاومت می‌کردند، گروه گروه داوطلبانه عزم ورود به عرصه دفاع و اعزام به جبهه می‌کردند و حتی نوجوانانی که ابتدا با شنیدن صدای توپخانه و بمباران‌های ارتش عراق ترسیده و به دامان مادران پناه برده بودند حالا که ناموس و سرزمین و مام وطن خود را در معرض تهاجم و هتک حرمت می‌دیدند رگ غیرتشان جنبیده بود و یک شبه مرد شده، قد علم کرده بودند و با همان جثه‌های کوچک و دست‌های خالی‌شان پا در رکاب نهاده و داوطلبانه راهی جبهه‌ها می‌شدند. عرصه‌ای پدید آمده بود، کارزاری سخت، که زمینه رشد و تعالی روح و روان و شخصیت بسیاری از این فرزندان وطن را فراهم کرده بود. حضور در جبهه‌ها در سن و سال نوجوانی و جوانی چنان تأثیر شگرف و اعجاب‌انگیزی بر جای گذاشت که اسطوره‌هایی از اخلاق و شجاعت و ایثار و فداکاری پدید آمد که هنوز هم از آنان به بزرگی و دلاوری و رشادت یاد می‌شود. عادل نوجوان ۱۵ساله نیز در کوران اتفاقات آن دوران خیلی سریع خود را پیدا کرده و عزم دفاع کرد چندین نوبت جهت دفاع و مقابله با دشمن متجاوز، مشتاقانه راهی جبهه‌های حق علیه باطل شد.

با بالا گرفتن آتش جنگ، دیگر دهلران برای سکونت خانواده‌ها مساعد نبود. مردان و جوانان و حتی نوجوانان و هر که توانی برای مبارزه و دفاع داشت در تدارک اعزام به جبهه و مقاومت و تلاش برای دفاع از شهر و دیار خود بودند باید زنان و کودکان و سالخوردگان را به مکان‌های امن و مناطق دورتر از مرز انتقال می‌دادند و خانواده آذر هم همراه عشیره و اقوام خود خانه و کاشانه خود را رها کرده و به کوهپایه‌های سیاه کوه در اطراف مورموری مهاجرت کردند و پس از چندی به سمت آبدانان حرکت کرده و در یکی از اردوگاه‌های جنگ‌زدگان که به این منظور آماده شده بود (اردوگاه حمزه شهرک هزارانی آبدانان) اسکان یافتند.

«از پناه‌بردن به دامن سیاه کوه تا هجرت به آبدانان و باز آغاز مدرسه و فریادهای پدرانه اسدالله کریمی!»

سال تحصیلی ۶۰ _۵۹ آغاز شده بود و دکتر آذر و همسن وسالان او به دلیل آغاز جنگ و آوارگی از تحصیل باز مانده بودند و حالا پس از گذشت چند ماه از شروع سال تحصیلی توانسته بودند برای تحصیل در پایه اول متوسطه سر کلاس حاضر شوند. با اینکه قبلاً رشته علوم تجربی را انتخاب کرده بود ولی به دلیل اینکه زمان زیادی از سال تحصیلی گذشته بود به پیشنهاد معلمان دبیرستان شریعتی آبدانان رشته اقتصاد را برگزید و در چند ماه باقی مانده و زمان کم توانست با نمرات عالی سال اول دبیرستان را به پایان برساند در طول سال‌های تحصیل در مقطع متوسطه در رشته اقتصاد به علت سخت کوشی و فکر خلاق و پویای خود مورد توجه و تشویق دبیران خود برای ادامه تحصیل در دانشگاه و مدارج بالاتر قرار گرفت. او در سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۲ که مصادف با دوره تحصیل در مقطع متوسطه بود سه بار به جبهه اعزام شد که بار سوم در عملیات والفجر ۳ بود این عملیات با هدف آزادسازی مهران در روز ۷ مردادماه ۱۳۶۲ آغاز شد. در این عملیات گردان ۵۰۵ محرم در دو گردان یاسین و الحدید تیپ ۲۱ امام رضا (ع) ادغام شده بود و دکتر آذر در قالب گروه ویژه گردان یاسین در این عملیات حضور داشت و در تاریخ ۸ مرداد ۱۳۶۲ از ناحیه گلو مورد اصابت ترکش قرار گرفت که به تارهای صوتی ایشان آسیب رسانده و اثرات آن تا سالیان بعد نیز در هنگام تدریس یا سخنرانی طولانی‌مدت نمایان بود.

«بر آستان حضرت حق سجده شکر بجا می‌آورم که در دوره‌ای زیست کردم که انقلاب اسلامی را درک نمودم و با فرمان امام خمینی (ره) پا به جبهه‌های نبرد با دشمن اسلام و کشور نهادم. با شهدای والفجر ۳، چون هدایت صحرائی، علی حیاتی، عزت پناه، قربانی و عبدالصالح امینیان هم رزم و هم قطار شدم. باید شاکر آقا امام‌زمان (عجل‌الله تعالی فرجه الشریف) باشم که سعادت هم‌سنگری و رفاقت برادروار با شهید غلام بازدار را نصیب من کرد و البته چه سعادتی بالاتر از اینکه چند صباحی با سردار شهید حاج‌قاسم سلیمانی هم‌کلام و همنشین باشم. شاید هم این دردانه‌های روزگار در یوم الجزاء گوشه چشمی و نظری بنمایند».

 

حضور در چند عملیات و هم‌رزم شدن با نیروها و جوانان مخلصی که به عشق دین و وطن از جای جای ایران عزیز، گرد هم آمده بودند چنان تأثیر شگرف و عمیقی بر عادل آذر جوان گذاشته بود که در وصیت‌نامه خود نیز بارها به آن اشاره می‌کند علی‌الخصوص از شب عملیات والفجر ۳ که تعدادی از دوستان نزدیک و همشهریان  و نیروهای مخلص از جمله فرمانده وقت سپاه دهلران (عبدالصالح امینیان) به شهادت رسیدند.

«از اولین اعزام به جبهه در سال 1360 تا شب حمله والفجر ۳، تا قطار تیر رسام گرینف تا شهادت مسعود مسئله‌گو در پاسگاه دُراجی! آه! که اشک امانم را بریده است و تاب نوشتن ندارم. به هر سویی که خاطرم پر می‌زند، بوی باروت و صدای انفجار و دود محاصره‌ام کرده است. آخ! که در آن شب چه عزیزانی در جلوی چشمان این نوجوان پرپر شدند. مسعود، امیر، حامد، مصطفی، علی و... نمی‌دانم چگونه در آن قیامت آتش و خون، فقط چند ترکش ناچیز نصیب من شد! شاید تقدیر این بود که من مردم حوزه جنوب ایلام، دهلران، آبدانان، دره شهر و بدره را درک کنم. مردم موسیان، مورموری، پهله و میمه، سرآبباغ و ماژین و دشت عباس را».

گویا روح آذر جوان چنان با هم‌رزمان شهیدش مأنوس و عجین شده بود که حتی پس از فرسنگ‌ها فاصله زمانی و مکانی از آن اتفاقات و مشغله‌های کاری و مدیریتی و درس و دانشگاه باز هم آن ایام و آن عزیزان را این چنین یاد می‌کند و برای حسابرسی یوم الجزاء به گوشه چشم و نظر رفیقان شهیدش امیدوار است.  شاید همین علقه و اتصال محکمی که از پس سال‌ها فاصله قطع نشده بود باعث شد تا در غروب جمعه ۷ مرداد ۱۴۰۱ مصادف با شب اول محرم‌الحرام سالروز عملیات والفجر ۳ و مقارن با تاریخ نائل‌شدنش به درجه جانبازی در آن عملیات، روح بلند او قالب خاکی‌اش را رها کرده و سبک‌بال به‌سوی ابدیت و آمیختن با ارواح مطهر دوستان شهیدش پرواز کند و جسم پاکیزه‌اش به وصیت خودش در صحن امامزاده سید اکبر شهرستان دهلران در جوار مزار هم‌سنگران شهیدش در ایام سالگرد شهادت آن عزیزان آرام گیرد.